تبلیغات
فریاد سکوت - مطالب بهمن 1390


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 27 بهمن 1390-04:31 ب.ظ

انتظار

        چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم

       تمبر و پاکت هم هست

                                   ویک عالمه حرف

                                                 کاش کسی ، جایی، منتظرم بود...........

 

                 h




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:سه شنبه 25 بهمن 1390-08:49 ق.ظ

مین

گم شدم
گروه تجسس هم پیدایم نکرد
حت بعد سال های بی قراری!
و مین ها در دلم یکی یکی خنثی می شود
هر بار جمعه ها،
تا مرز مجنون
نه ، مرز جنون پیش می روم
فانوسقه هایت را می بندم
شاید نشکند کمرم!
*شهادت پرواز کردن نیست پروانه شدن است*




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-08:20 ب.ظ

میلاد مبعث محمد (ص).




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:جمعه 14 بهمن 1390-06:52 ب.ظ

این روز ها

این روزها که می گذرد
احساس می کنم خیلی نزدیکتری
نمی دانم تو به زمین نزدیک تر شدی
یا من اوج گرفته ام به سوی تو
هرچه هست قرابت دلنشینی ست
کاش تمام نشود




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-01:31 ب.ظ

سلامتی...

*به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون

هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه . . .

*سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

*سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن . . .

*به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه . . .

*به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری

ولی دیگه مال تو نیست . . .

*سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن

که شبیه باباهاشون بشن

نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !

*به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه

*به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست

*به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن . . .

*به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :اون رفیق منه

وقتی باختم گفت :من رفیقتم . . .

*به سلامتی اونایی که:

می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ولی بازم دلت نمیاد شمارشونو از تلفونت پاک کنی.....ا




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-01:14 ب.ظ

صدا کن مرا

صدا کن مرا

صدای تو خوب است .

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است .

کسی نیست ،

بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم .

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .

بیا زودتر چیزها را ببینیم .

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی مبدل می کنند .

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم کن

....

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم ،

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 8 بهمن 1390-09:06 ب.ظ

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی گمان نمیکنی و می شود
 گاهی نمی شود که نمی شود
 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
 گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 8 بهمن 1390-08:53 ب.ظ

یک شبی...

 یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 8 بهمن 1390-08:44 ب.ظ

غم من...

از برای غم من سینه ی دنیا تنگ است
بهر این موج خروشان دل دریا تنگ است
تا ز پیمانه ی چشمان تو سر مست شدم
دیگر اندر نظرم دیدۀ مینا تنگ است
بسکه دل در سر گیسوی تو آویخته است
از برای دل آشفته ما جا تنگ است
گفته بودی که به دیدار من آیی ز وفا
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است
سر بدامان تو زین پس نهم و ناله کنم
بهر نالیدن من دامن صحرا تنگ است
مگر امروز به بالین من آیی که دگر
عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است
خندۀ غنچه فرو مرد ز بیداد خزان
چه توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-04:15 ب.ظ

و اینک پسرا....!

فعلاٰ همین یه تصویر واستون کافیه.!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-03:53 ب.ظ

روشهایی برای حالگیری دختر ها از پسر ها !!!

- دختر های عزیز اگر دانشجو هستید و تقاضای جزوه از شما زیاد است به پسرها قول بدهید که جزوه را روز قبل امتحان به دست شان میرسانید وحال با خیال راحت میتوانید روز قبل امتحان به دانشگاه نیایید.

2- اگر پسری شماره ازتون خواست با متانت کامل شماره برادر گرامیتان را بدهید و بگویید منتظر تماس هستید.( البته اگه برادرتان از اهالی محترم لات های سر کوچه باشه نتیجه جالب تری عاید پسر خواهد شد)

3- اگر در حال رانندگی هستید و پسری ازتون سبقت گرفت تا بهتون ثابت کنه رالی کار میکنه و بهتون گفت :رانندگی کار ما شیرمرد هاست نه شما ها.

شما میتونین بزنین رو گاز و به ماشین طرف نزدیک بشین و علاوه بر این که دستتون رو روی بوق گذاشتین از انتهای حنجره ی مبارکتان یک جیغی بکشید که تن جد محترم پسره هم در گور بلرزه و بلند بگویید مگه خودت خواهر مادر نداری؟ ای مردم بیاین منو از دست این شیاد نجات بدین.

این موقع هست که پسره کلا واژه ی شیر رو از ذهنش واسه ی همیشه محو میکنه و به دنبال یه سوراخ موش میگرده.

4- اگه یه پسری ازتون خواستگاری کرد دو حالت پیش میاد :

الف-اگه از پسره خوشتون میاد که دیگه خودتون بلدین چیکار کنین (در محدوده ی این بحث نمی گنجه)

ب-اگه از پسره خوشتون نمیاد بهش بگین شماره و ادرستون روبدین تا شوهر سابقم رو واسه تحقیق بفرستم خدمتتون(قیافش اینجا خیلی دیدنیه)

5- سعی کنید در یه رشته مثلا کوهنوردی تبحرلازم رو کسب کنید و با نامزدتان به کوه رفته و بهش بگویید:اگه منو دوست داری باید اول به قله کوه برسی

باور کنید تلاشش واسه بالا رفتن از کوه و جلو زدن از شما خیلی دیدنیه(به خصوص اگه وزنش هم بالا باشه)

6- یه سوال فوق العاده سخت و گیج کننده رو پیدا کنید و به هم کلاسی پسرتان نشان دهید و به او بگویید :از اونجایی که شما از بقیه هوش بالاتری دارین میشه این مساله رو واسم حل کنید(با لحنی معصومانه)

اینجاست که پسره سرخ و سفید میشه و با راه حل های عجیب و غریب والبته اشتباه تن انیشتین و داروین و مندل و ....روتوی قبر میلرزونه ,اخرشم با کمال تاسف اعتراف میکنه که بلد نیست.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-03:33 ب.ظ

غم سهراب...

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-03:16 ب.ظ

شیشه ای می شکند...

شیشه ای می شکند!

یک نفر می پرسد:چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-03:15 ب.ظ

عاقبت جداسازی جنسیتی دانشگاه.!

 

ان در عاقبت جداسازی جنسی







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:پنجشنبه 6 بهمن 1390-03:10 ب.ظ

خواب...

خواب عمیق!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-07:29 ب.ظ

سلام شوپولی...!؟!؟

سلام همکلاسی.............................

دوست عزیز شاید دیگه منو تو کلاس و بهتر بگم دانشگاه زابل نبینید.

هر چند کلاس ما خاطره چندانی یا اصلا خاطره ای نداره که اینجا بذارم.

کاش........من که از زابل دارم میرم شماها تو رو خدا هوا همو داشته باشید.

                                 بای بای.همیشه به یادتونم  


به دلایل نا معلوم این پست تا اطلاع ثانوی از درجه اعتبار ساقط می شود!!!

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-07:49 ب.ظ

دلتنگ

گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود …
… دلتنــگـم…
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد…
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید…
دلتنگ ِ خود َم…
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام …

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-07:45 ب.ظ

درد دل

ﺧـــــــﺪﺍﯾﺎ !

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ !

ﺣﺮﻓﻬﺎﯾــﻢ !

ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺷﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !

اما تو به حساب درد و دل بگذار

                                   و نگذار این رشته پاره شود …
                                



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-07:42 ب.ظ

امام رضا (ع)

 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 1 بهمن 1390-06:42 ب.ظ

گفتگو با......


گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید 

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد …

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 

زمان حال فراموش شان می شود 

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 

بعد پرسیدم …

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 

اما می توان محبوب دیگران شد 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 

و یاد بگیرن که من اینجا هستم 

همیشه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 1 بهمن 1390-06:39 ب.ظ

اعتماد به نفس


http://love2012.persiangig.com/image/funny-sports.gif




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 1 بهمن 1390-06:35 ب.ظ

گریه

 

همه مرا به خنده های باصدا می شناسند !
این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا ..!









داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 1 بهمن 1390-06:34 ب.ظ

یک اصل.....

هر وقت نتوانستى كسى را فراموش كنى بدان هنوز تو در خاطرش هستى....!!


آیکـُن های ِ دختره







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:شنبه 1 بهمن 1390-06:30 ب.ظ

شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

 لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

 در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

 مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

 او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

 مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

 مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

 مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

 مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

 مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

 ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

 بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مصلحت دیدم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()