تبلیغات
فریاد سکوت - مطالب اردیبهشت 1391


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :علی عودی
تاریخ:یکشنبه 31 اردیبهشت 1391-11:32 ب.ظ

درد دارد...

درد دارد ...

وقتی همه چیز را می دانی ...

و فکر می کنند نمی دانی ...

و غصه می خوری که می دانی ...

و می خندند که نمی دانی .



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1391-04:17 ق.ظ

عکس های منتخب احساسی رمانتیک

S A L I J O O N

برو ادامه مطالب حالشو ببر...!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-12:53 ق.ظ

انسان

دیری نخواهد گذشت که حیوانات برای کوچک شمردن یکدیگر

به هم بگویند انسان....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-12:28 ق.ظ

به من بگو خدا چه جوریه ؟

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،* بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-10:23 ب.ظ

مادر روزت مبارک...

مادرم

جوانی هایت را ...

با بچه گی هایم پیر کردم...

به موی سپیدت مرا ببخش........




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-12:08 ق.ظ

خشم و عشق...


زمانی مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت
مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه نموده
در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتی كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را دید از او پرسید "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بود نگاه می كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشی كرد...

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب كنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید كه:

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیكه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید كه:
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
مراقب افكارتان باشید كه تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشید كه تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود
مراقب شخصیت خود باشید كه سرنوشت شما می شود...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-01:25 ق.ظ

نخود سیاه...

جوینده ، یابنده است ....

دروغی بیش نیست


همه جا را بدنبال نخودهای سیاهی که خواسته بودی ؛ گشته ام

پیدا نمی شوند....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-11:32 ق.ظ

دیوانه اااااااااام...

فرهاد می شوم كه توشیرین من شوی
الگوی عاشقان معاصركنی مرا........




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:سه شنبه 12 اردیبهشت 1391-01:28 ق.ظ

دل دیوانه ام ساکت...

دل دیوانه ام ساکت ! صدای باد می آید
پرستویی از آن بالا به استمداد می آید
دریده سینه ی سهراب را بابای بیگانه
و تهمینه به این دلخوش که او داماد می آید
ز چاه نابرادرها که پر از نیزه و زخم است
صدای شیهه ی اسبی و یک فریاد می آید
صدای ناله رخشیست یا فریاد بیگانه
و یا مجنون دیوانه که به میعاد می آید
صبا برخیز و پسون را آب و جارو کن
که شیرین به سر جان کندن فرهاد می آید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-10:06 ب.ظ

جک باحال...!

پــسر : عزیزم ، ما الان دوساله باهمیم
دختر : خب ؟


پــسر : چقدر به من اطمینان داری ؟
دختر : خیـــــــــــــ ــــــــلی


پسر : یعنی اگه بخوام بغلم میکنی ؟
دختر : معلومه ، بیا


پــسر : بوس بخوام چی ؟
دختر : بله ، بله بیا


پــسر : اگه بگم بیا دل بدیم قلوه بگیریم چی ؟
دخــتر : آره بابا بیا


پــسر : قربونت بشم ... من ! موبایلتو میدی ببینم؟؟
دختـر : نه دیگه !! پررو نشو......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-09:49 ب.ظ

مترسک

مترسك گفت: ای گندم گواه باش كه مرابرای ترساندن آفریدند،امامن عاشق پرنده ای بودم كه ازترس من ازگرسنگی مرد...


 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :علی عودی
تاریخ:جمعه 8 اردیبهشت 1391-07:38 ب.ظ

...

 

عشقمون شد عمر سنجاقک

نفسی کشید و

مرد.....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()